من رویایی داشتم..و آن را خواهم گرفت
توی این وبلاگ ، میخوام از عشقم بنویسم..از چیزهایی که دوستشون دارم و هرچی خوشم بیاد..اینجاهمه چیز هست
حالا دیگر فقط چسب می زنیم روی دماغمان!... روز اول که از بیمارستان برمی گشتیم پدرمان یه جوری نگاهمان می کرد که انگار دیگه هیچ وقت خوب نمی شویم !! با آن صورت ورم کرده و چشم های پف کرده و سیاه!!!... برادرمان که مرحمت فرموده و گفتند : اااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااای....چقدر دماغت زشت شده !!!! خیلی خودمان را کنترل کردیم که گریه مان نگیرد!!!! خواهرمان دلداریمان می داد.... گفت : بابا دکتر کارش را بلد است!...نگران نباش... تصمیم گرفتیم به دکترمان اعتماد کنیم و صبر کنیم تا ببینیم چه می شود... دیشب که پدرمان دماغمان را دیدند فرمودند : نه !...انگار دماغت خوب شده !!!...خوبه منم برم عمل کنم !!!!!!!! که با عکس العمل های بسیار شدید مادرمان مواجه شدند که : تو یکی نمی خواد واسه من بری دماغت را عمل کنی !!!!!!!! خدا را شکر.... خودمان که راضی هستیم...هرچند هنوز ورم دارد... دست دکترمان درد نکند...ما که ازشان بسیار راضی هستیم... خدا از دستشان راضی باشد که دل مارا شاد کرد!!! پدرمان بهمان تیکه می اندازد !.... سر سفره نشسته بودیم ... بحث دماغ ما شد.... فرمودند : خدا بیامرزد دماغ قبلی ات را !...شب جمعه هم هست !!!!!! حکایتیست.... حالا کو تا دیگران مارا ببینند و بگویند و تعریف کنیم برایتان !!!!!!! روزی یک میلیون بار خودمان را در آینه نگاه می کنیم... احساس می کنیم شبیه مادر فولاد زره شده ایم... ... 3-4 روزی بیشتر نیست که جراحی کرده ایم.. جای شکرش باقی است... خداوند بسیار خاطرمان را خواسته است که اطراف چشمهایمان زیاد کبود نشده... صورتمان ورم بسیاری دارد... خودمان که وحشت می کنیم از دیدن چهره مبارکمان !... دست هایمان رمقی ندارد برای نوشتن... اما نمی دانیم چه اصراری داریم که بنویسیم !... تمام جالبی اش این است که حتی زمان دراز کشیدن روی تخت ، ذره ای نترسیدیم !... تازه با دکتر بیهوشی و دستیارانش گفتمان می کردیم !... هی سوال می پرسیدند که ما از هوش برویم !!... هی از هوش نمی رفتیم !! سِرُم را فرو کردند توی دست مبارکمان ،... ما باز جواب دکتر را می دادیم و می خندیدیم !!! اون یکی پرستاره قبل از عمل به ما گفته بود خوشمان می آید فقط می خندی !!! از این مریض خوش اخلاق ها هستی !!! یک ماسک گذاشتند روی دهانمان گفتند نفس بکش... ما هم انگار کنی بهترین عطر دنیا را قرار است استشمام کنیم !... آنچنان نفس عمیقی کشیدیم که دومی را نصفه کشیده از هوش رفتیم !! به هوش که آمدیم ، انگار فقط یک ثانیه بود که چشمهایمان را بسته بودیم ! باورم نمی شد تمام شده است !... در اتاق ریکاوری بودم و چند لحظه ای پرستاری را دیدم که اطراف تخت من بود ، بیمار دیگری که آنجا بود و گمانم بیهوش بود... و من که از شدت سرما دندان هایم به هم می خورد... نیمه هشیار بودم ... مادرمان گفتند که 12:45 که رفتید اتاق عمل ، 3:15 آمدید بیرون !... برای ما که لحظه ای بیشتر نبود! هر چه بود گذشت ، و حالا من ، یک " دماغ عملی " هستم !!! گفتم یه خط بنویسم که یادم بمونه... فقط در همین حد کافیه... بقیه اش را بعدا میگم... اگه عمری بود... یه پارچه سفید زده بودن روبروی تالارها و بچه ها شروع کردن به نقاشی... فقط نمی دونم چرا مسئولین خیلی فوری پارچه ها را جمع کردند و نگذاشتن نقاشی ها باقی بمونه که بقیه بچه ها ببینن!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!... این عکس ها را بچه هایی که اونجا بودن گرفتن... دستشون درد نکنه... حالش رو ببرید....حتما برید ادامه مطلب رو همه اش رو ببینید... امکاناتش را نداریم... امکاناتش که هست... انگار چیزی نداریم که بنویسیم.. باید یک قلم و کاغذ همیشه دنبالمان باشد که هرگاه حسمان گرفت بنویسیم... بعد بیاییم نقل قول کنیم از خودمان... وبلاگمان چند وقتی هست که تنها شده.... من خودم هستم... نمی گم اونو یادت بره... اما نمی خوام منو هم یادت بره... آخه من... سلام عزیزم... باز منِ دیوونه برگشتم... اصلا انگار اگه بخوام بنویسم ، فقط باید از تو باشه... امروز تمام اس ام اس های توی گوشیم رو ریختم روی کامپیوتر... درست تا همین امروز اکثرش همراهم بود.... موقع کپی کردنش ، چشمام رو می بستم که مبادا ناخود آگاه چشمم بهشون بیفته و باز.... اما نشد... نیاز نبود تمامش را بخونم...یکی دو تا کلمه اش که به چشمم می اومد ، همه چیز برام زنده می شد... ... گریه کردم... به عکس هات نگاه کردم... توی دلم باهات حرف زدم... و باز گریه کردم... هیچی ندارم بگم... جز اینکه ، جایی از وجود من رو گرفتی ، که نه هیچ کس می تونه ازت پس بگیره ، نه می تونه به اون جا برسه ، نه می تونه باهات برابری کنه ، نه می تونه... .... هیچ کس و هیچ چیز نمی تونه تورو از قلب من بگیره ، عاشقتم...دوستت دارم ، دلم خیلی برات تنگ شده عزیزم.... دلم خیلی برات تنگ شده ، نمی دونم این جا میای یا نه... نمی دونم این نوشته ها رو می خونی یا نه... ولی می خوام بدونی با تمام وجودم ، با تمام وجودم ، با روحم ، قلبم ، جسمم ، تار و پودم ، دوستت دارم...عاشقتم و افتخار می کنم که تورو تا این حد عاشقانه دوست دارم... دیگه همه چیز تموم شده... برای همیشه... ...... اما... دل من خیلی برات تنگ شده عزیزم... دلم خیلی برات تنگ شده... مثل همیشه.... مثل هر روز... مثل هر لحظه...![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
دوست دارم باز هم بنویسم..البته بعد از....






ادامه مطلب
ادامه مطلب
| Design By : Night Skin |




